بهار

یادش بخیر....یک سال...

چه زود گذشت!!!!!

ادامه نوشته

تولدت مبارک

عزیزم مونا:

 تولدتو از صمیم قلب تبریک می گم و امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی.دوستت دارم و برایت آرزوی بهترینها رو دارم...

زودتر آپ کردم چون احتمالا چند وقت نمیتونم بیام نت...میدونی وبلاگم مثل قبل نیست که بچه ها بیان سر بزنن کامنت بدن.پس اگه زیاد کامنتی داده نشد ناراحت نشو...بدون ما هممون دوستت داریم اینم از طرف خودم و همه ی دوستات آپ کردم تا بهت تبریک بگیم و یادگاری بمونه و چند سال دیگه که اومدیم و این پستارو خوندیم یاد این روزا بیفتیم...یاد روزایی که تو زندگی هر کس فقط یک بار تکرار میشه.. هیچوقت بر نمیگرده و همین پستا میشن یه یادگاری قشنگ واسه هممون.

 و دوباره:تولدت مبارک

تولدت....مبارک

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره...

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز تو!

روزي كه تو آغاز شدي!

تولدت مبارك...

ایپک عزیزم...۱۳ آبان سالروز تولدت...مبارک.....

من و همه ی دوستانت 

پ.ن :۱:تولدت بهانه ای شد...برای دوباره آمدنم....به اینجا....جایی....که از همه جای دنیا بیشتر دوست دارمش....

۲:هرچی خواستم عکس آپلود کنم نشد!

۳:چون بچه ها دیگه زیاد وبلاگ نمیان تو فیس بوکم جداگانه بهت تبریک میگیم!:)))

ماهیگیری در نیل...!!!D:

  

تولد یک سالگی ات مبارک......

ادامه نوشته

خوراک خوک

 

آن شب هوس چیز برگر کردیم.بالاخره انسان است و همین هوسبازی ها , چه بهتر که از این هوسبازی های بی خطر باشد.

 گفتیم برویم یک جای با کلاس  که دست کم غذا خوردن آدم های با کلاس را نخورده از دنیا نرفته باشیم.

ادامه نوشته

معما

 

ساعت اشتراکی

سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند. قیمت ساعت 30 هزار تومان بوده و هر کدام نفری 10 هزار تومن پرداخت میکنند تا آن ساعت را خریداری کنند

 

بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت 25 هزار تومان بوده. این 5 هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان

شاگرد 2 هزار تومان را برای خود بر میدارد و 3 هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند. (نفری هزار تومان)

حال هر کدام از آنها نفری 9 هزار تومان پرداخت کرده اند . که 3*9 برابر 27 میشود

این مبلغ به علاوه آن 2 هزار تومان که پیش شاگرد است میشود 29 تومان

هزار تومان باقیمانده کجاست ؟

 

طراح سوال : دکتر حسابی

 

نظرات تاییدی می شود تا دوستان از رو دست هم تقلب نکنند......

به کسانی که جواپ درست بدهند هم جایزه میدهیم....

:دی 

"به آرامی آغاز به مردن می‌كنی"


پابلو نرودا

ترجمه: احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر برده‏ عادات خود شوی،

اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،

دوری كنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی،

آن راعوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی،

که حداقل یك بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نكن

آخی!!!!

where r u

سلام بچه های گل ...

نظر خصوصی می ذارن چرا دیگه پست نمی ذارین؟!می گم بچه هامون یه کم درگیرن نمی رسن پست جدید بذارن...می گن شما که بچه هاتون درگیرن یا شایدم مسافرتن و ممکنه به اینترنت دسترسی نداشته باشن(به هر حال تابستونه دیگه!)چرا خودت پست نمی ذاری؟!بابا آخه چه پستی بذارم؟!وبلاگ که دیگه مثل قبل نیست!بچه ها نمیان پستو بخونن یا اگرم می یان نمیدونم چرا کم لطفی می کنن کامنت نمی ذارن؟!حالا که می گین پست بذار باشه می ذارم...فکر کردم بهتره جای پستایی که یه کم روتین شده با یه پست متفاوت بگم :*هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!*یا*هر چه می خواهد دل تنگت بکامنت!*تاپیکم بخواید می دم!تابستون چی کار می کنید؟خوش می گذره؟مسافرت رفتین؟نرفتین؟اگه رفتین کجا رفتین؟خوش گذشت یا نه؟اگه احیانا دوس داشتین صحبتی درددلی یا.......(!) راجب استادان گرامی کنید که احتمالا یادشون رفته باید نمره هامونو بدن!:دی

دوست داشتین راجب سریالا بگین...*زیر هشت* و *فاصله ها*!به نظرتون قشنگن یا نه؟بازی کدوم بازیگر بهتره؟اصلا کدومشون قشنگ تره؟*زیر هشت* یا *فاصله ها*؟اصلا نگاه می کنید که بخواید راجبشون نظر بدید و نقدشون کنید یا نه؟!:دی نظرتون راجب ساعت پخش سریالا چیه؟دیره زوده؟یا به موقع ست؟!

به نظرتون این رنگ بنفش که پستمو باهاش آپ کردم خوشرنگه یا چشماتون اذیت می شه؟اگه اذیت می شه به نظرتون چه رنگیش کنم که بهتر باشه؟

ماه رمضون نزدیکه...چه پیشنهاد غذایی می دین واسه اونایی که می خوان روزه بگیرن؟سحری چی بخورن که تا ۸ شب کمتر گرسنشون بشه؟کم تر تشنشون بشه؟اگه جایی شعری  متناسب با این حال و هوای روحانی خوندین یا خودتون گفتین بگید ما هم استفاده کنیم...!

نظرتون راجب سال ۲۰۱۲ چیه؟فیلمشو  دیدید؟راسته که زمین قراره نابوذ شه و هممون بریم اون دنیا؟!یا اینم مثل طالع بینی ماه ها خرافاته؟!

اگه فیلم قشنگی دیدید اسمشو بگید ما هم بریم بخریم ببینیم خب!اگه داستان یا جمله یا مقاله ی جالبی خوندید همین جا کپی پیستش کنید یا اگه خیلی طولانیه منبعشو ذکر کنید ما هم بریم بخونیم!!!اگه دوس دارید می تونید راجب پستای قبلی هم نظر بدیدا !:دی

:دی دیگه چی بگم آخه...ببینم با این موضوع شیرین*هر چه می خواهد دل تنگت بگو*می یاین کامنت بذارین که می گین آپ کن؟؟؟

حالا از شوخی گذشته چطورید؟تابستون خوش می گذره؟مسافرت رفتید؟نرفتید؟فیلمارو می بینید؟به نظرتون کدومشون قشنگ تره؟!!!..............

طالع بینی ماه ها درسته؟!!!

بچه ها گفتم یه پست بذارم راجب یه موضوعی که واسه خودم جالبه و دوست دارم نظر شمارو هم بدونم...به نظر شما طالع بینی ماه ها چه قدر درسته؟تو اولین نگاه ممکنه که بگیم همش خرافات محضه و اصلا حقیقت نداره...اما به نظر من این که بگیم کاملا خرافاته یه حرف غلطه و اگرم بگیم صد در صد درسته بازم غلطه!چون به هر حال نمی شه که این همه آدمو خصوصیاتشونو به ۱۲ قسمت تقسیم کرد...اما من فکر می کنم خصوصیات آدما حالا چه دختر چه پسر قسمتیش بستگی به محیطی داره که توش بزرگ شدن و عوامل وراثتی...یه مقداریشم برمی گرده به اختیار آدما...اما به نظر من یه سری خصوصیات هست که تو ذات آدماس و اون برمی گرده به ماهی که توش متولد شدن...البته در همه ی موارد استثنا هم وجود داره ها!مثلا شاید از هر ۴ نفر که توی یه ماه به دنیا اومدن یکیشون خصوصیاتش یه طوریه که هیچ ربطی به ماه تولدش نداره و شاید حتی برعکس اون باشه...!!!اگه اون استثناها رو بذاریم کنار و راجب بقیه صحبت کنیم به نظر شما تا چه حد درسته؟مثلا بعضی آدما ذاتا گرمن و بعضی ذاتا سرد و خشک که این بر می گرده به ماهشون...

من که در مورد خودم خصوصیات ماهمو خوندم نود در صدش درست بود به جز پاره ای از موارد!!!!:دی(مثلا این که نوشته بود دختر متولد آبان آرزو داشت پسر به دنیا می یومد!!!البته و به طور قطع که من دوس نداشتم پسر به دنیا بیام!!!:دیو اینکه آدم سردیه اما من فکر نمی کنم سرد باشم!بیشتر آرومم:دی)ولی بقیش تقریبا درست بود...یا مثلا اکثر آدمایی که متولد اسفندن دوست دارن به بقیه کمک کننو ذاتا سرشار از مهرومحبت و عاطفه اند و مملو از از احساسات لطیف!!!(مخصوصا خانوماشون)...شهریوریا بسیار آدمای جدی و استدلال گر و منطقی هستند و حتی ذره ای از احساس در وجود آن ها دیده نمی شود!!!(مخصوصا پسراشون)البته گفتم که استثنا هم داره ها!...فروردینی ها هم که اکثرا شوخ و خوش خنده و شیطون و پر حرارتن و ابروهاشون شباهت به شاخ قوچ داره و توی چشم می یاد...مردادیا سرشار از اعتماد به نفس و با توجه به سمبل ماهشون اسد یعنی شیر عاشق تسلط به طرف مقابلن..!!!..کلا نمی تونم همه ی ماه هارو بگم چون زیاده اما شما اگه دوس داشتین برین طالع بینی ماه خودتونو بخونید و بگید چه قدر شبیهشین تا به یه نتیجه ای برسیم!البته فکر کنم بقیه بهتر بتونن قضاوت کنن تا خود طرف!میگن بچه وقتی به دنیا می یاد تحت تاثیر آب و هوای اون فصل و انرژی سیارات قرار می گیره.حالا من دوس دارم به این نتیجه برسم که واقعا طالع بینی ماه ها درسته یا نه...!!!

 پ.ن:متاسفانه به علت وجود یه سری افراد مزاحم و فوق العاده بی ادب(!) بر خلاف میلم و به جهت رفاه حال شما و حفظ حرمت وبلاگ:دی مجبورم پستمو تاییدی کنم!(ببخشید ولی قول می دم خیلی سریع تاییدشون کنم!)

 

تولدت مبارک!!!

ملودی عزیز ۲۶ تیر سالروز تولدت بهانه ای شد تا بگوییم که:

امروز یادآور روزیست که شکوفه ی وجودت در باغ زندگی عطرافشانی کرد و حضور سبزت روشنای این باغ شد...پیشانی بر خاک می نهیم و سجده ی شکر به جا می آوریم آفریدگاری را که آفرید همه ی ما را...شمع وجودت همیشه روشن....تولدت مبارک.

از طرف همه ی دوستات...(یه روز زودتر آپ کردم چون فردا نبودم!!!)

به سادگی گذشتن یک ترم دیگر... بیاندیشیم....

 

گفتم تا قبل از اعلام نمرات این پست را بگذارم... چون بعد از  اینکه نمره ها اومد .. ممکن است مجبور باشم حرفی نزنم...

در این پست .. کلاس های این ترم با تمام حواشی و برنامه هاشو بررسی میکنیم..... به ترتیب حاشیه......

 

ادامه نوشته

گزارش تصویری...

صدرا به روایت تصویر....

شرح عکس: گربه ای که می بینید اسمش کامی ه و تو حیاط دانشگاه ما زندگی می کنه...!!!

 

شرح عکس: این عکس رو از سقف سلف دانشگاه گرفتم. اگه دقت کنین تمام مهتابی ها سوخته... و هیچ کدوم روشن نیست... به جز آخرین مهتابی سمت چپ
البته عکس مربوط به حدود دو ماه پیشه الان اون یه مهتابی هم سوخته!

 

شرح عکس: تا همین چند وقت پیش نماز خونه های دانشگاه ما اینطوری از هم جدا شده بودند... با چند تا چادر...!!!!

 

بدون شرح!!!

 

 

 

 

اگه گفتین این دو نفر کین!!!!؟؟؟؟

پ.ن: از مریم و مونای عزیز هم ممنون ام(ایم)به خاطر گرفتن عکس ها!!!!

نظر سنجی اساتید :دی

در چشم گاف :دی

برای تلطیف روحیه تان به ادامه مطلب مراجعه کنید.....

البته دوستانی که سریال در چشم باد رو دنبال می کنن ... فقط مراجعه کنند

قسمت خیلی کمی از گاف های سریال در چشم باد:

 

متن   پرونده ی گاف های در چشم باد را می تونید در مجله ی همشهری جوان مطالعه کنید

ادامه نوشته

در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده است.....

                             زیرا همه فکر می کنند به اندازه ی کافی عاقل هستند....

                                        رنه دکارت

فاطمه فاطمه است

اینک لحظه‌ وداع با علی (ع) ! چه دشوار است . اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر! فرستاد ” ام رافع ” بیاید ، وی خدمتکار پیغمبر(ص) بود. از او خواست که :
- ای کنیز خدا، بر من آب بریز تا خود را شست ‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتی، غسل کرد و سپس جامه‌ های نویی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او می‌رود.
به ام رافع گفت :
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ‌ای گذشت و لحظاتی …
ناگهان از خانه شیون برخاست.
پلک‌هایش را فروبست و چشم‌هایش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعی از آتش و رنج ، در خانه‌ علی خاموش شد و علی تنها ماند . با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند ، گورش را کسی نشناسد و … و علی چنین کرد .
اما کسی نمی ‌داند که چگونه؟ و هنوز نمی ‌داند کجا؟
در خانه‌اش؟ یا در بقیع ؟ معلوم نیست.
و کجای بقیع ؟ معلوم نیست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه .
مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته ‌اند. سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوی آرام علی دارد.
و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی ‌پیغمبر، بی ‌فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
ساعت ‌ها است.
شب ـ خاموش و غمگین ـ زمزمه درد او را گوش می ‌دهد، بقیع آرام و خوشبخت و مدینه بی‌وفا و بدبخت، سکوت کرده ‌اند، قبر‌های بیدار و خانه‌ های خفته می‌شنوند.
نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی برمی‌آید، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پیغمبر می‌برد :
ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست، سلام ای رسول خدا.
ـ از سرگذشت عزیز تو ـ ای رسول خدا ـ شکیبایی من کاست و چالاکی من به ضعف گرایید . اما، در پی سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو، مرا اکنون جای شکیب هست.
من تو را در شکافته گورت خواباندم و در میانه‌ حلقوم و سینه من جان دادی، “انا لله و انا الیه راجعون”.
ودیعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما شبم بی‌خواب، تا آنگاه که خدا خانه‌ای را که تو در آن نشیمن داری، برایم برگزیند.
هم‌اکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاری در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چیز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گیر.

اینها همه شد، با این که از عهد تو دیری نگذشته است و یاد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوی شما سلام. سلام وداع کننده‌ای که نه خشمگین است، نه ملول.
لحظه‌ای سکوت نمود، خستگی یک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گویی با هر یک از این کلمات، که از عمق جانش کنده می‌شد ـ قطعه‌ای از هستی‌اش را از دست داده است.
درمانده و بیچاره بر جا مانده؛ نمی‌دانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، این‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گویی دیوی است که در ظلمت زشت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه و خیانت و بی‌شرمی انتظار او را می‌کشد.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقیقت؟ مسؤولیت‌هایی که تنها چشم به راه اویند و رسالت سنگینی که بر آن پیمان بسته است؟
درد چندان سهمگین است که روح توانای او را بیچاره کرده است. نمی‌تواند تصمیم بگیرد، تردید جانش را آزار می‌دهد، برود؟ بماند؟
احساس می‌کند که از هر دو کار عاجز است، نمی‌داند که چه خواهد کرد؟
به فاطمه توضیح می‌دهد: “اگر از پیش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همین جا ماندم، نه از آن رو است که به وعده‌ای که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”.
آنگاه برخاست، ایستاد، به خانه‌ پیغمبر رو کرد، با حالتی که در احساس نمی‌گنجید، گویی می‌خواست به او بگوید که این “ودیعه‌ی عزیز”ی را که به من سپرده‌ای، اکنون به سوی تو بازمی‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برایت همه چیز را بگوید، تا آن‌چه را پس از تو دید یکایک برایت برشمارد.
فاطمه این‌چنین زیست و این‌چنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ آغاز کرد. در چهره همه‌ ستمدیدگان ـ که بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند ـ هاله‌ای از فاطمه پیدا بود. غصب شدگان، پایمال شدگان و همه‌ قربانیان زور و فریب نام فاطمه را شعار خویش داشتند. یاد فاطمه، با عشق‌ها و عاطفه‌ها و ایمان‌های شگفت زنان و مردانی که در طول تاریخ اسلام برای آزادی و عدالت می‌جنگیدند، در توالی قرون، پرورش می‌یافت و در زیر تازیانه‌های بی‌رحم و خونین خلافت‌های جور و حکومت‌های بیداد و غصب، رشد می‌یافت و همه‌ دل‌های مجروح را لبریز می‌ساخت.
این است که همه جا در تاریخ ملت‌های مسلمان و توده‌های محروم در امت اسلامی، فاطمه منبع الهام آزادی و حق‌خواهی و عدالت‌طلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعیض بوده است.
از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک ” زن ” بود، آن‌ چنان که اسلام می‌خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش‌های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه‌ ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر یک دختر، در برابر پدرش.
مظهر یک همسر در برابر شویش.
مظهر یک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر یک ” زن مبارز و مسئول ” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌ اش.
وی خود یک “ امام ” است، یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایده‌آل برای زن، یک “ اسوه ” ، یک شاهد برای هر زنی که می‌خواهد ” شدن خویش ” را خود انتخاب کند.
او با طفولیت شگفتش، با مبارزه‌ مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی، در خانه‌ پدرش، خانه‌ی همسرش، در جامعه‌اش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ می‌داد.
نمی‌دانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند.
در میان همه جلوه‌های خیره کننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بیشتر از همه برای من شگفت‌انگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم‌ پرواز روح عظیم علی است.

او در کنار علی تنها یک همسر نبود، که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت. علی در او به دیده یک دوست، یک آشنای دردها و آرمان‌های بزرگش می ‌نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرارآمیزش و همدم تنهایی‌هایش.
این است که علی هم او را به گونه‌ دیگری می‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علی همسرانی می‌گیرد و از آنان فرزندانی می‌یابد. اما از همان آغاز، فرزندان خویش را که از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا می‌کند. اینان را “بنی‌علی” می‌خواند و آنان را “بنی‌فاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر و پیغمبر نیز دیدیم که او را به گونه‌ی دیگر می‌بیند. از همه‌ی دخترانش تنها به او سخت می‌گیرد، از همه‌ تنها به او تکیه می‌کند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خویش می‌گیرد.
نمی‌دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟

خواستم از ” بوسوئه ” تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از ” مریم ” سخن می‌گفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مریم را بیان کرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه ‌شان را به کار گرفته ‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی ‌های اعجاز‌گر کرده‌ اند.

اما مجموعه‌ گفته‌ها و اندیشه ‌ها و کوششها و هنرمندی ‌های همه در طول این قرن‌های بسیار، به اندازه‌ این کلمه نتوانسته ‌اند عظمت‌های مریم را بازگویند که: “مریم (س)، مادر عیسی (ع) است “.
و من خواستم با چنین شیوه ‌ای از فاطمه بگویم. باز درماندم :

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است
 
دکتر علی شریعتی
 
پ.ن:بجای این پست میخواستم یه درددلی در مورد کلاس ذکر مصیبت هفته اخیر بذارم که خداروشکر یادم افتاد که...!

دیوانه وار.....

((...به اعتقاد من ...دنیا تنها یک بخش است:دنیای اغنیا و در حاشیه ی آن.... توده ای از زباله های آلوده ی آن به نام  دیگران!...

از ماهیت اصلی روح چیزی نمی دانم. اما این را کاملا فهمیده ام که روح از کدام بخش بدن تا مرز انهدام سقوط می کند...از نقطه ی سیاه رنگ و ریزی در مردمک چشم.....

 

و نیز می دانم که تجربه ی تحقیر شدن... به همان اندازه فراموش ناشدنی است که تجربه ی عشق...

 

و این که نگاه انسان ها..از نگاه گرگ ها نیز ناپایدارتر است و آن چه در نگاه انسان ها دیده

می شود.....به مراتب وحشتناک تر از نگاه گرگ هاست....))

 

قسمتی از کتاب دیوانه وار..... اثر کریستین بوبن

:دی

تو ادامه ی مطلب یه شعر قشنگ و(البته عاشقانه):دی از بهروز یاسمی گذاشتم... واسم جالب بود که یه مرد بتونه این قدر لطیف شعر بگه! گفتم بذارم شما هم بخونید...فقط بگم که بنده از گذاشتن این شعر هیچ قصد و غرض و منظوری ندارم!!!:دی ... فقط چون قشنگ بود آپش کردم...
ادامه نوشته

روز سمپاد.... مبارک... (برای مونا)

 

تو یک فرصت برای دنیایی و نه یک تکرار.

آمده ای تا به به دنیا ثابت کنی ...

بی دلیل به دنیا نیامده ای.....

روزت مبارک سمپادی......

پ.ن:

سمپاد: سازمان ملی پرورش استعداد های درخشان

به بهانه ی روز معلم.....

 

   آقا معلم......خانم معلم.......

                   نیمکت های کلاس......

                        تخته سیاه.......

                                               هم کلاسی.......

                                                              زنگ تفریح......

                                                                                       امتحان تاریخ :دی........

                        اول مهر.......  

                                   پنچر کردن ماشین آقا معلم و خانم معلم.......

                                                  ترس از عصبانیت آقا معلم و خانم معلم.............

                                                                    بد ها و خوبها.......

                                 یادش بخیر ...چه زود گذشت...

               چه زود گذشت آن زمان که خواندن و نوشتن نمی دانستیم و حالا.........

 

معلم به خاطر تمام لطف هایت .... سپاسگزارم.....

تولدتان مبارک!!!

Happy Birthday

مریم و مینای عزیزم
۲۰ امین بهار زندگیتان پر از شادی و آگاهی

ناگهان 
عشق
آفتاب وار
نقاب بر افکند
و بام و در
به صوت تجلی
در آکند،
شعشعه ی آذرخش وار
فروکاست
و انسان
برخاست.
«احمد شاملو»

مونا:
به اندازه وسعت دوستی هامان دوستت دارم
تولدت مبارک

ایپک:
اون روز که دوتایی باهم به این دنیا اومدید٬
آسمون پر از ستاره های رنگی شد و زمین پر از گل های قشنگ
تا یادآور ورود دوتا فرشته کوچولو به زمین شن...!
«مریم و مینای عزیزم تولدتان هزاران بار مبارک.»

حمیده:
یه ستاره پنج انتها داره...
یه مربع چهار تا...
یه مثلث سه تا...
و یه پاره خط دو تا...
اما امیدوارم دوستی من و تو مثل دایره بی انتها باشه...
«مریم و مینای عزیز تولدتون مبارک!!!» 

سحر:
دوستان خوبم سالروز تولد یادآوری نعمت بودن و سرآغاز سفری از خود به خداست .
مریم جان و مینا جان تولدتون مبارک....

آرزو:
لبخند زدی و آسمان آبی شد
شبهای قشنگ تیره مهتابی شد
پروانه ای از تولد زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد
«تولدت مبارک.»

ادامه نوشته

اولین سمینار نجوم دانشگاه صدرا

کانون نجوم دانشگاه با همکاریه ما

اقدام به برگزاری اولین  سمینار نجوم دانشگاه کرده است....

کلیه برگزار کنندگان سمینار  صرفا به دنبال علاقه ی خاصی که به این رشته ی جذاب داشتند .وارد این گروه شدند و و در جهت برگزاری این سمیناراز هیچ کوشش و زحمتی دریغ نکردند....

این اطلاعیه هم محض آگاه شدن سایر دانشجویان است....اگر تمایل و وقت کافی داشتند میتوانند در این  سمینارحضور پیدا کرده ...و حاصل زحمات دوستان خود را ببینند و کمی هم در این رشته آگاهی کسب کنند....

سمیناردر روز شنبه 18 اردیبهشت .....از ساعت 2 الی 5 بعد از ظهر ....در سالن اجتماعات  سرای محله ی جنت آباد واقع در جنت آباد جنوبی،خیابان اقاقیا..جنب درمانگاه الیاد..(روبروی پارک)(کنار صدرا 2) برگزار می گردد....

سایر اطلاعات در مورد مهمانان دعوت شده و ... را می توانید از طریق پوستر ها و بیلبورد های  همایش که در دانشگاه نصب شده پیگیری کنید....

ودر آخر از کلیه دوستانی که تا الان مارو کمک کردند  و همچنین کسانی که قول همکاری دادند ... هم تشکر.....

 

 لبخند، حتي زمانيکه بر لبان يک مرده مي نشيند ، بازهم زيباست .

کريستيان بوبن

خود

   الهی!
   یافت تو آرزوی ما است، دریافت تو نه به بازوی ما است.

   الهی!
   همه از تو ترسند و من از خود.
   از تو همه نیکی دیده ام و از خویش همه بد.

 

                                                    خواجه عبدالله انصاری


              در اين زمانه هيچ‌كس خودش نيست

              كسی براي يك نفس خودش نيست

              همين دمی كه رفت و بازدم شد

              نفس ـ نفس ، نفس ـ نفس خودش نيست

              همين هوا كه عين عشق پاك است

              گره كه خود با هوس خودش نيست

              خدای ما اگر كه در خود ماست

              كسی كه بی‌خداست ، پس خودش نيست

              دلی كه گرد خويش می‌تند تار

              اگرچه قدر يك مگس ، خودش نيست

              مگس ، به هركجا ، به‌جز مگس نيست

              ولی عقاب در قفس ، خودش نيست

              تو ای من ، ای عقاب بسته ‌بالم

              اگرچه بر تو راه پيش و پس نيست

              تو دست‌كم كمی شبيه خود باش

              در اين جهان كه هيچ‌كس خودش نيست

              تمام درد ما همين خود ماست

              تمام شد ، همين و بس : خودش نيست

 

                                                     قیصر امین پور

 

ساخت اولین ملات زندگی

معمولا به آدمهای بی خاصیت میگن به درد لایه جرز دیوار هم نمیخوری...پس ما آدمهای به درد بخوری محسوب میشیم چرا که هفته گذشته یه چیزی ساختیم که حداقل به درد لایه جرز دیوار میخورد

ادامه نوشته

سقوط سیب باعث صعود افکار نیوتن شد...

(برداشت آزاد)

شیعه علوی، شیعه صفوی

 خدایا!

میدانم که اسلام پیامبر تو با نه آغاز شد

«لا اله الا الله»

مرا ای فرستاده محمد(ص)

به اسلام آری بی ایمان گردان!

ادامه نوشته

نامه اول

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن

                                                                     سید علی صالحی